خرید بک لینک

یک ساعت در لیست مخاطب‌هایم دنبال آدمی گشتم که یک سری غرِ ساده و بدیهی را بتواند و بخواهد بشنود، بی‌آنکه برایم روی منبر برود که " برو بابا مردم یه دست و یه پا ندارن ولی غر نمی‌زنن" یا " پس اگه جای من بودی چی" یا " عیب نداره بهش فکر نکن، می‌گذره " یا " یک جمله‌ی مزخرف دیگر". از آنجایی که تخم همچین آدمی را سگ خورده، یا ملخ یا هر خر دیگری، دیدم خشمم را سر بلاگفا خالی کنم منطقی‌تر است.یک حالتی دارم بین خشم، نفرت و درماندگی. گمانم امشب سکته کنم و از دستتان خلاص شوم‌. از دست همه‌تان که نه. اگر شما مادر، پدر، یا مادربزرگ مادری من نیستید مشمول جمله قبل نمی‌شوید. ماجرا از این قرار است که والدین این حقیر مسافرتی برایشان پیش آمد و منِ پیرسگِ در آستانه‌ی سی سالگی و برادر جوانِ تازه به سن قانونی رسیده‌ام به دلایل مشخص کار و درس و نبود مرخصی از همراهی معاف شدیم. خب قاعدتا تا اینجای کار مشکلی نیست. دو تا خرس گنده‌ایم که داریم یک گوشه ماستمان را می‌خوریم. موضوع از آنجایی مشکل‌ساز می‌شود که مادر، مسافرت را به مادرش (که نفرین خدایان بر او باد) اطلاع می‌دهد و پیرزن هم بلند می‌شود می‌آید خانه‌ی ما (علی‌رغم مخالفت‌ها) که ما "تنها" نباشیم. شاید بگویید چه مادربزرگ گوگولی‌ِ لپ‌گُلیِ مهربانی. اما سخت در غلط هستید. چرا که فولادزره مربوطه، بویی از عواطف انسانی نبرده و به صرف مناسبت‌ها و آموخته‌های پوسیده‌ی تخمی‌اش، یک چیزهایی را بد و یک چیزهایی را خوب می‌داند. یعنی می‌خواهم بگویم روی اعمال و رفتارش اسم دوستی خاله خرسه هم نمی‌شود گذاشت. چرا که بی‌نوا خاله خرسه که بخواهد با این دیو سه سر قیاس شود. در مجموع این هم‌نشینی اجباری هم نتیجه‌ی اتفاق نظر والدین این حقیر و فولادزره بر سر این موضوع است که دختر تا زمانی که شوهر نکرده آدم نیست و بزرگسال محسوب نمی‌شود. بنابراین نباید بدون سرپرست رها شود وگرنه "مردم چی می‌گن؟"  باید مادربزرگی فولادزره بالای سرش باشد تا دخترکِ فاقد صلاحیت که ساعت ۸ شب از سر کار برگشت، به جای سفارش دادن غذا بنشیند به آشپزی و تدارک غذای مورد قبول سرکار علیه، بعد  به جای انجام کارهای عقب‌افتاده و عقب‌نیفتاده‌ی روتینش بنشیند پای سخنان بی‌سروته و گله و شکایت‌های بی‌پایان بانو و پس از تحمل ساعت‌های متمادی به امید چند ساعت خواب و ندیدن ریخت نحس و نشنیدن صدای گوشخراش پیرزن، درست همان وقتی که درد پاهایش به اوج رسیده، میگرنش در حال خودنمایی است و فردا هفت صبح هم باید برود سر کار، با این جمله مواجه می‌شود که : نمی‌شه بیای پیش من بخوابی من می‌ترسم؟و حالا این دخترک بی‌خاصیتِ سیاه‌بخت، این پیرِسگی که هیچ‌کس آدم حسابش نمی‌کند، این درمانده‌ی مفلوک مانده و خرناس‌های بی‌امان پیرزن و بی‌خوابی شبانه و یک روز کاریِ طاقت‌فرسای تخمی در پیش رو. شاید بگویید خب برو توی اتاق و در را ببند که باز هم سخت در غلط هستید چون پیرزن می‌آید در اتاق و آنقدر صدایتان می‌کند که از رو بروید. پس بهتر است روان در حال فروپاچی خود را بیش از این فرونپاچانید.عصبانیم. از مادرم که قدرت نه گفتن به مادرش را ندارد و مرا قربانی تنهایی و بی‌حوصلگی مادرش کرده و شاید اصلا ته دلش هم نمی‌خواهد نه بگوید. از این پیرکفتار، از جامعه و از خودم که روز به روز بیشتر در منجلاب این جامعه‌ی زن‌ستیز فرو می‌روم و هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آید. این بود غرهای امشب من. اگر فکر می‌کنید دغدغه‌ای سطحی، بی‌اهمیت و زودگذر را عنوان کرده‌ام، فاک یو و از وبلاگ من گم شوید بیرون.  

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 15:31

صفحه بندی