تشنه و بی قرار آرامشم. واقعا من از زندگی چه می خواهم جز اینکه آدمها دست از سرم بردارند و بگذارند به حال خودم باشم. آیا این درخواست زیادی است که به حال خودم رهایم کنند؟
من خوبی نمی خواهم. حمایت نمی خواهم. همدلی هم را سگ خورد. فقط آرامش می خواهم و دوری از آدمها.
امروز صبح هیچکس خانه نبود. فکر کردم چقدر دلم می خواهد خانه ای داشته باشم فقط برای خودم. بدون هیچ صدایی. بدون هیچ آدمی. بدون هیچ انتظار و توقعی.
دلم تنهایی می خواهد. دوری از آدمها. دوری از پدر و مادرم و توقعاتشان از من. کاش بگذارند به حال خودم باشم.
گزینه خودکشی روی میز است. بالاتر از سیاهی هم که رنگی نیست. راستش دلم نمی خواهد بمیرم اما تحمل این زندگی را هم دیگر ندارم. قرار نبود بهار و تابستان همرنگ سیاهی زمستان باشد.
برچسب:
نویسنده: یونا قاسمی