خرید بک لینک
فروپاشی روانی یا چطور پیرزن‌ها روانمان را می‌سایند؟در ادامه، با جزئیات بیشتری به فروپاشی روانی یا چطور پیرزن‌ها روانمان را می‌سایند؟ می‌پردازیم. یک ساعت در لیست مخاطب‌هایم دنبال آدمی گشتم که یک سری غرِ ساده و بدیهی را بتواند و بخواهد بشنود، بی‌آنکه برایم روی منبر برود که " برو بابا مردم یه دست و یه پا ندارن ولی غر نمی‌زنن"...یک ساعت در لیست مخاطب‌هایم دنبال آدمی گشتم که یک سری غرِ ساده و بدیهی را بتواند و بخواهد بشنود، بی‌آنکه برایم روی منبر برود که " برو بابا مردم یه دست و یه پا ندارن ولی غر نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 12:54

شروع یک پایان؟اگر قصد دارید با شروع یک پایان؟ بیشتر آشنا شوید، ادامه مطلب را از دست ندهید. یادم نمی آید از کِی، اما از یک جایی به بعد از خیر شادی عمیق و احساس خوشبختی و سعادت گذشتم. برایم همین کافی بود که کار و درآمد مختصری داشته باشم، صبح که بیدار می شوم به زمین و زمان...یادم نمی آید از کِی، اما از یک جایی به بعد از خیر شادی عمیق و احساس خوشبختی و سعادت گذشتم. برایم همین کافی بود که کار و درآمد مختصری داشته باشم، صبح که بیدار می شوم به زمین و زمان فحش بدهم و به زور کافئین پلکهایم را از هم باز کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 12:54

از سری بی پایان ای کاش هادر ادامه، اطلاعات کاملی درباره از سری بی پایان ای کاش ها ارائه شده است. زیاد به این فکر می کنم که کاش همان روز که فکرش برای اولین بار به ذهنم رسید، انجامش داده بودم. کاش یکی از همان روزهای آخر، می رفتم کنار ساحل، از محسن بلال می تهیهم و از ستاره اینها...زیاد به این فکر می کنم که کاش همان روز که فکرش برای اولین بار به ذهنم رسید، انجامش داده بودم. کاش یکی از همان روزهای آخر، می رفتم کنار ساحل، از محسن بلال می تهیهم و از ستاره اینها بستنی. بعد درست همان موقع که طعم روغن زیتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 12:54

زندگی در میان هیولاهادر این صفحه، اطلاعات مرتبط با زندگی در میان هیولاها به‌صورت خلاصه و کاربردی ارائه شده است. شاعر می گوید دیگر اشکهای چشمهایم مثل آب روانَد، آدم با چه امیدی در این دنیا بماند؟ چون یک روز می آید که می بینی آدم امنی توی زندگیت نمانده. کسانی که فکر می کردی پشتت بهشان گرم است...شاعر می گوید دیگر اشکهای چشمهایم مثل آب روانَد، آدم با چه امیدی در این دنیا بماند؟ چون یک روز می آید که می بینی آدم امنی توی زندگیت نمانده. کسانی که فکر می کردی پشتت بهشان گرم است و به خاطرت تا قله قاف هم مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 12:54

معجزه های ندیده و نشنیدهدر این مطلب، با مهم‌ترین جنبه‌های معجزه های ندیده و نشنیده آشنا خواهید شد. چقدر احتمال دارد از الان که یک شهریور است تا یکی دو هفته دیگر معجزه ای رخ دهد؟ اصلا معجزه ها وجود دارند؟ یک بار توی یکی از این سایتهای همدلی و همفکری نوشتم آیا معجزه وجود دارد؟...چقدر احتمال دارد از الان که یک شهریور است تا یکی دو هفته دیگر معجزه ای رخ دهد؟ اصلا معجزه ها وجود دارند؟ یک بار توی یکی از این سایتهای همدلی و همفکری نوشتم آیا معجزه وجود دارد؟ خانمی از شیکاگو در قسمت چت خصوصی عکسی از یک مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 12:54

قبل از درد دل در دهان خود فلفل بریزیددر این مطلب، مهم‌ترین نکات مربوط به قبل از درد دل در دهان خود فلفل بریزید را مرور می‌کنیم. وقتی یک نفر به شما می گوید کارش را از دست داده، از پارتنرش جدا شده، سرطان دارد یا به طور کلی به خاک سیاه نشسته؛ بگذارید به حساب درد دل و رد شوید. نمی گویم به روی خودتان نیاورید...وقتی یک نفر به شما می گوید کارش را از دست داده، از پارتنرش جدا شده، سرطان دارد یا به طور کلی به خاک سیاه نشسته؛ بگذارید به حساب درد دل و رد شوید. نمی گویم به روی خودتان نیاورید اصلا، یا به تخمتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 12:54

من و سطل شیری که گاو تویش تاپاله انداختهاگر قصد دارید با من و سطل شیری که گاو تویش تاپاله انداخته بیشتر آشنا شوید، ادامه مطلب را از دست ندهید. دوست داشتنت کار طاقت فرسایی است. تا می آیم خوبی هایت را بشمارم، لگد می زنی زیر میز. یک مثلی بود که خودت می بیان کردی، گاوی که سه من شیر می دهد و لحظه آخر توی سطل شیری که ازش...دوست داشتنت کار طاقت فرسایی است. تا می آیم خوبی هایت را بشمارم، لگد می زنی زیر میز. یک مثلی بود که خودت می بیان کردی، گاوی که سه من شیر می دهد و لحظه آخر توی سطل شیری که ازش دوشیده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 12:54

مردیم برای زندگیدر این مطلب، توضیحات لازم درباره مردیم برای زندگی را خواهید خواند. می بیان کردم اطلاعیهت پشت تلفن آمار نده، اس ام اس می دهی حواست باشد اسم کسی را نبری، آدرسی را لو ندهی. به گوشش نمی رفت که نمی رفت. می بیان کردم تنها نرو. تنها گیر می افتی. می شرح...می بیان کردم اطلاعیهت پشت تلفن آمار نده، اس ام اس می دهی حواست باشد اسم کسی را نبری، آدرسی را لو ندهی. به گوشش نمی رفت که نمی رفت. می بیان کردم تنها نرو. تنها گیر می افتی. می شرح داد آنکه گیر می افتد تویی و هفت جدت. تصویر چشمهای روشنش یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 12:54

نزدیک بود جمعه‌ خوبی بشوددر این مطلب، به پرسش‌های رایج درباره نزدیک بود جمعه‌ خوبی بشود نیز پرداخته‌ایم. همه چیز خوب بود. همه چیز که نه. ولی دست کم من بدک نبودم. قرار بود امروز خودم را دوست داشته باشم چون تو نمی‌ خواهی یا نمی‌ توانی دوستم داشته باشی. قرار بود همه‌ی ۶ هفته گذشته را به...همه چیز خوب بود. همه چیز که نه. ولی دست کم من بدک نبودم. قرار بود امروز خودم را دوست داشته باشم چون تو نمی‌ خواهی یا نمی‌ توانی دوستم داشته باشی. قرار بود همه‌ی ۶ هفته گذشته را به تخمم بگیرم و در روز جاری را خوش بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 12:54

یک ساعت در لیست مخاطب‌هایم دنبال آدمی گشتم که یک سری غرِ ساده و بدیهی را بتواند و بخواهد بشنود، بی‌آنکه برایم روی منبر برود که " برو بابا مردم یه دست و یه پا ندارن ولی غر نمی‌زنن" یا " پس اگه جای من بودی چی" یا " عیب نداره بهش فکر نکن، می‌گذره " یا " یک جمله‌ی مزخرف دیگر". از آنجایی که تخم همچین آدمی را سگ خورده، یا ملخ یا هر خر دیگری، دیدم خشمم را سر بلاگفا خالی کنم منطقی‌تر است.یک حالتی دارم بین خشم، نفرت و درماندگی. گمانم امشب سکته کنم و از دستتان خلاص شوم‌. از دست همه‌تان که نه. اگر شما مادرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 15:31

همه چیز خوب بود. همه چیز که نه. ولی دست کم من بدک نبودم. قرار بود امروز خودم را دوست داشته باشم چون تو نمی‌ خواهی یا نمی‌ توانی دوستم داشته باشی. قرار بود همه‌ی ۶ هفته گذشته را به تخمم بگیرم و امروز را خوش بگذرانم. بیدار شدم و دوش گرفتم و چیزبرگر سفارش دادم و با الف فیلم دیدیم و گفتم چه چیزبرگر خوبی بود. فیلمش هم خیلی قشنگ بود. جمعه خوبی شد. بعد مکث کردم و ادامه دادم تا الان که خوب بوده. نتوانستی خوشی کوچکم را ببینی، نه؟ چشم نداشتی یک جمعه آرام به من ببینی که آنطور پریدی وسط و شروع کردی به زخم زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 15:31

تشنه و بی قرار آرامشم. واقعا من از زندگی چه می خواهم جز اینکه آدمها دست از سرم بردارند و بگذارند به حال خودم باشم. آیا این درخواست زیادی است که به حال خودم رهایم کنند؟من خوبی نمی خواهم. حمایت نمی خواهم. همدلی هم را سگ خورد. فقط آرامش می خواهم و دوری از آدمها.امروز صبح هیچکس خانه نبود. فکر کردم چقدر دلم می خواهد خانه ای داشته باشم فقط برای خودم. بدون هیچ صدایی. بدون هیچ آدمی. بدون هیچ انتظار و توقعی.دلم تنهایی می خواهد. دوری از آدمها. دوری از پدر و مادرم و توقعاتشان از من. کاش بگذارند به حال خودم باشم.گزینه خودکشی روی میز است. بالاتر از سیاهی هم که رنگی نیست. راستش دلم نمی خواهد بمیرم اما تحمل این زندگی را هم دیگر ندارم. قرار نبود بهار و تابستان همرنگ سیاهی زمستان باشد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 19:09

همه چیز خوب بود. همه چیز که نه. ولی دست کم من بدک نبودم. قرار بود امروز خودم را دوست داشته باشم چون تو نمی خواهی یا نمی توانی دوستم داشته باشی. قرار بود همهی ۶ هفته گذشته را به تخمم بگیرم و امروز را خوش بگذرانم. بیدار شدم و دوش گرفتم و چیزبرگر سفارش دادم و با الف فیلم دیدیم و گفتم چه چیزبرگر خوبی بود. فیلمش هم خیلی قشنگ بود. جمعه خوبی شد. بعد مکث کردم و ادامه دادم تا الان که خوب بوده. نتوانستی خوشی کوچکم را ببینی، نه؟ چشم نداشتی یک جمعه آرام به من ببینی که آنطور پریدی وسط و شروع کردی به زخم زبان زدن و تحقیر و تهدید کردن؟ میدانم داری می سوزی. می دانم درونت آتش زبانه میکشد که می خواهی زندگی مرا هم مثل خودت با لجن یکسان کنی و تا الان نتوانسته ای. میدانم از زور اینکه نتوانسته ای مرا کنترل کنی داری سکته می کنی. به همین دل خوش کن که جمعه مرا خراب کردی. خوشحال باش که بعدازظهر جمعه ام با گریه گذشت. نوبت من هم می شود که اشکت را دربیاورم. قسم می خورم که مثل خودت بی عاطفه و سنگدل بشوم. لعنت بهت، جمعه ام قرار بود خوب باشد. همه چیز خوب بود به جز ذات خراب تو. ازت متنفرم. جمعه قشنگم را خراب کردی. نزدیک بود بعد از شش هفته، یک روز خوب داشته باشم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: چهارشنبه 12 بهمن 1401 ساعت: 22:25

می گفتم خبرت پشت تلفن آمار نده، اس ام اس می دهی حواست باشد اسم کسی را نبری، آدرسی را لو ندهی. به گوشش نمی رفت که نمی رفت. می گفتم تنها نرو. تنها گیر می افتی. می گفت آنکه گیر می افتد تویی و هفت جدت. تصویر چشمهای روشنش یک لحظه تنهایم نمی گذارد. چایی مزه زهر مار می دهد، غذا مزه آشغال و دهان من مزه خون. غذا را می ریزم توی سطل آشغال و اشکها و درماندگی ام را با خودم می برم حمام. اشکهایم با آب داغ قاطی می شود. نگاهی به پاهایم می اندازم. کبود و خون مرده شده اند. کتفم درد می کند. قلبم تیر می کشد و توی سرم بازار مسگرها برپاست. یعنی چه بلایی سرش می آورند؟ چقدر گفتم مراقب باش. چقدر گفتم خبر مرگت تنها نرو. حالا ما این بیرون چه خاکی توی سرمان بریزیم؟ از کی خبر بگیریم؟گه بزنند به عمر و جوانی ما. چه چیزها که ندیدیم. چه شبها که از دلشوره تا صبح مثل ماز زخمی به خودمان نپیچیدیم. واقعا راست می گویند که هیچکس در این دنیا اندازه ی ما برای یک ذره زندگی نمرده است. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 17:38

وقتی یک نفر به شما می گوید کارش را از دست داده، از پارتنرش جدا شده، سرطان دارد یا به طور کلی به خاک سیاه نشسته؛ بگذارید به حساب درد دل و رد شوید. نمی گویم به روی خودتان نیاورید اصلا، یا به تخمتان حواله کنید. اما اینطوری هم نباشد که هر مکالمه ای با شخص مورد نظر به صحبت درباره موضوع درد دل ختم شود.+رفته بودم خرید.-عه چی خریدی؟+دسته ی خر.-مبارکه. حق داری منم تو شرایط تو می رفتم دسته ی خر می خریدم.+چه ربطی داره؟-الهی. عیبی نداره خدا بزرگه. پاشو پاشو ادای حال بدا رو درنیار.+من گه خوردم با شما درد دل کردم.-عزیزمممم. نوش جون. راستی برنامه ت چیه؟ پاشو یکم ورزش کن، برقص، حال دلت رو خوب کن. پسرعموی نوه خاله من چند وقت پیش دستش قطع شده بود. ولی با ورزش و دود کردن عنبرنسارا دوباره دراومد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: سه شنبه 5 مهر 1401 ساعت: 13:05

صفحه بندی