دریا، رودخانه، دلتنگی و قوطی چایی که دیگر پر نمی شود - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:15
نشسته بودم برای خودم چای می ریختم که یکهو یادم افتاد وبلاگ قوطی کلمه چای که تمام شود وبلاگ دیگر کلمه نمی روم بازار از آن پیرمرد مهربان چای اعلای شمال بخرم. همین کافی بود که برای ادامه روز کامم تلخ شود و چای مزه زهر مار بده
چشمها حرف می زنند - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:15
چطور مرا هم مثل خودش دیوانه کرد؟ می نشست رو به رویم. دستم را می گرفت و می گفت: نمی خواد هیچی بگی، فقط نگاهم کن. و من مدت زمانی را که نمی دانم چقدر بود زل می زدم به وبلاگ چشمها کلمه ی تیره مهربان و مردمکهای گشاد شده اش. پ.ن: همه عمر دیر رسیدیم!
پادشاه فصلها - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:15
پاییز، فصل پیادهروهای قدم زدنی، فصل خشخش برگهای زیر پا! کجا رفتند عابران آن خیابان شلوغ؟ کجا رفتند انگشتانی که توی سرما و زیر نمنم بارانت به هم گره میخوردند؟ کجا رفتند چشمهایی که در جستجوی همدیگ
دلتنگم و دیدار تو... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:15
همکارم میپرسد چرا ساکتی؟ پیام داده که "داره بارون میباره و دستاتو کم دارم برای قدم زدن کنار رودخونه." توی این شرایط چه حرفی دارم بزنم؟
لعنت به زمان - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:15
درست لحظه ای که تو باید بری اسیر یه احساس مبهم شدیم ببین بعد یک عمر پرپر زدن چه جای بدی عاشق هم شدیم!
و جمعه آمده باز... - تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 1:55
 هیچوقت نفهمیدم واقعا یک هیولای سیاه با بازدم مسموم پر از افسردگیاش زیر پوست عصر جمعه نفس میکشد یا صرفا تلقین و تکرار و البته بیکاری علت تنگینفسهای عصرهای جمعه است. اینجا آسمان دیده نمیشود. ابرها سرتاسرش را پوشاندهاند و بعید نیست الان "خون به جای بارون" از آسمان سرازیر شود. و من مانده ام حسی که الان...
... - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:56
بیست و پنج سالگی را به بدترین شکل ممکن و با شنیدن یک خبر شدیدا بد آن هم درست در شب تولدم، شروع کردم.اگر دست و دلتان به دعا می رود مرا هم فراموش نکنید.+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:41&nbsp توسط آبی  |  Let's block ads! (Why?)
من بی جیره و مواجب مجبورم جواب بدم - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:56
اگه شغلی تحت عنوان "پاسخ دادن به تلفنهای پی در پی و بی امان مادربزرگ" وجود داشت، قطعا حقوق و مزایا و بدی آب و هوا و سختی کارش یه فیش نجومی رو رقم می زد.+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ساعت 19:35&nbsp توسط آبی  |  Let's block ads! (Why?)
سنگ صبور میگن؟ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 20:28
سنگ صبور میگن؟ هر وقت درد دل میکنم با کسی،تا یه هفته حالم از خودم و حرفام و وجود داشتنم بهم میخوره ولی الان خیلی دلم می خواست یکی اینجا بود و گوش میداد تا بهش میگفتم من با یادآوری یه خاطره که مال دوازده سال پیشه و مقایسه ش با امشب چه حالیم! + تاریخ جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 0:19 نویسنده آبی |
شرح حال - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
یه جوری دلم تنگ میشه برات محاله بتونی تصور کنی گمونم نمیتونی حتا خودت جای خالیتو تو دلم پر کنی!
دلم اندازه دنیا تنگ است - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
خوشبختی شاید جایی میان بازی های کودکی،وسط کارتونهای رنگارنگ تلویزیون،لا به لای دفترهای املا و برگه های امتحانی،زیر درخت توت،کنار حوض،روی دوچرخه آبی،جلوی مغازه لوازم التحریر فروشی،توی دستهای پسرک فال فروش یا شاید هم در غلغله و عجله و تب و تاب بزرگ شدن،زودتر بزرگ شدن،گم شد و من ماندم و بزرگسالی و یک د...
برنامه دارم می ریزم پوست خودمو بکنم - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
دعا کنید سال دیگه تابستون بیام بنویسم که تلاشهام نتیجه داده به خیر و خوشی دفاع کردم و مقاله م اکسپت شده و دکترا هم قبول شدم.و گرنه ممکنه بیام بنویسم همه چی خراب شد و دارم تن میدم به اون سرنوشت مسخره ای که دیگران برام می خوان و خداحافظ و در وبلاگو هم تخته کنم و برم که تبدیل بشم به یکی از همون مرده ها...
هزار و یک دلیل خوب بودنت14 - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
هنوز هم با حوصله و دلسوزی به حرفهایم گوش می دهی و راه حل جلو پایم می گذاری. پ.ن:دلم برای این سری پستها تنگ شده بود!دوری و دلتنگی از عزیزدل باعثش بود.
غار من - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
نشسته بودم گوشه غارم و با خودم فکر کرده بودم امروز چندمین روز است که به جز سلام و "شب به خیر" و "خواهش میکنم قابلی نداشت" هیچ حرفی با کسی نزده ام.آن هم در شرایطی که با پنج نفر دیگر در یک اتاق دوازده متری زندگی می کردم و خواهی نخواهی صدای نفسهایشان را هم می شنیدم.اتاق ما با همه اتاق های خوابگاه فرق د...
از گفته های دیگران - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
یه نفرم یه جا نوشته بود:همین تویی که الان دچار فروپاشی شدی،یه روزی می رفتی پشت مبل قایم می شدی،سرک می کشیدی، یهو مامانت بلند می گفت: دالییی! و تو غش می کردی از خنده... چقدر منم،چقدر این نوشته منم...
ده فرمان آبی1 - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
ده فرمان آبی1 پیشقدم بشین و مرام بذارین و اگه دوستتون به نوعی سرش شلوغه و حالی نمی پرسه شما احوالشو بپرسین و برای حفظ دوستیتون تلاش کنین و اگر بازم این روند ادامه دادذخودتونو ناراحت نکنین یه به جهنم از ته دلتون بگین و دیگه آدم حسابش نکنین بیشعور بی معرفتو.حتا بزنین بلاکش کنین.یعنی چی آخه؟ + تاریخ شن...
زندگی موازی - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
زندگی موازی در جهان موازی،دستهایش را گرفته ام و داریم توی غروب یک روز پاییزی قدم می زنیم.باد سردی به صورتم می خورد و برگهای نارنجی و قرمز و زرد لای موهایم گیر می کنند.آسمان حسابی گرفته و خاکستری است و نزدیک است باران بگیرد و من حالم ازین بهتر نمی شود. + تاریخ شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 22:51 نویسن...
کابوس بی پایان - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
باید چند شب دیگر بگذرد تا یک روز صبح بیدار شوم و ببینم همه چیزهایی که توی این هفت سال لعنتی اتفاق افتاده خواب بوده؟ + تاریخ دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 10:31 نویسنده آبی |
و اینک در آستانه ی بزرگسالی - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:56
احساس می کنم دارم وارد بحران بیست و پنج سالگی می شوم.از آن روزهایی که آرزو داشتم بزرگ شوم انگار یک عمر گذشته و حالا دارم به بیست و چهار سالگی التماس می کنم تمام نشود!بحران بیست و پنج سالگی چیزی بود که درست پنج سال پیش،وقتی رفته بودم جلسه دفاع پایان نامه ی یک بنده خدایی،بهش اشاره کرد.گفت از این که بی...
زمان بی تو متوقف میشود - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 17:09
زمان بی تو متوقف میشود از سر استیصال به همه آدمهای دنیا گفتم چه احساسی دارم.همه آدمهای دنیا سری تکان دادند و گفتند طبیعی است.یادت می رود.چند بهار و چند تابستان دیگر که بگذرد همه چیزفراموش شده است.من خودم هم میدانم.زمان خیلی چیزها را حل میکند.اینقدرها میفهمم دیگر.

برچسب‌های مرتبط

این منم که قمار رو باخته | دیوانه منم منکه روم | منم که از روز ازل | hello new world | hello new world clothing | hello new world aikatsu | hello new world warp cube | hello new world lyrics | hello new world manga | hello new world clipse lyrics